این روزها

قصه مادر بزرگم به آخرین نقطه از آخرین سطر رسید!

...

توی این چند روز خیلی سعی کردم که یادم بیاد مامان جون چه جوری می خندید! چه جوری حرف می زد! چه شکلی بود!

اما فقط لحظه های تلخ بیمارستان توی ذهنم رژه می ره و یک عالمه لوله و دستگاه ... و در نهایت جسمی سفید پوش که ........

چشمهام را می بندم و صورتش را می بینم که داره می خنده... انگار مداوم داره صدام می زنه....

سرم درد می کنه...خیلی!

/ 0 نظر / 4 بازدید