ای صميمی ... ای دوست

ای صمیمی ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره ام می آیی

دیدنت حتی از دور

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنهء دیدار توام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

و دل من به نگاهی از دور

طفلکی می سازد

ای قدیمی ای خوب

تو مرا یاد کنی یا نکنی

من به یادت هستم

من صمیمانه به یادت هستم

دائم از خنده لبانت لبریز

دامنت پر گل باد

/ 1 نظر / 6 بازدید
زینب

آره ای صميمی ای دوست!