سر درد

توی این چند روز همش به این فکر می کنم که چقدر خوب می شد اگر ما آدمها هم مثل کامپیوتر یا وسایل برقی یک دکمه ترن آف داشتیم... و گاه گاهی دکمه turnoff مغزم را فشار می دادیم و این مغز بی چاره می تونست یکمی استراحت کنه...

اینقدر فکر توی این ذهن بی نوا تجمع کرده که دیگه جایی باقی نمونده و از بس حجمشون زیاده ، احساس می کنم مغزم به چند تکه ی متورم تبدیل شده که می خواهد از جمجمه ام بزنه بیرون...

به مرز سکته مغزی نزدیک می شویم و احتمالا اگر وضع بر همین منوال بگذرد جوان ناکام خواهیم گشت...

بعد می گن چرا تو جوانی سکته کرد، مرد؟!!!

نمی تونم از دست این افکار رها شم... من فقط یک "..." گرم می خوام ... یه چیزهایی اینجام قلمبه شده!! نمی دونم چه جوری رهاشون کنم...

می گن" حرف هایی است برای نگفتن و ارزش عمیق هر فرد به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد"... اما مشکل من اینه که نمی دونم این حرفها را باید بزنم یا نه! از ارزش می افتم یا نه؟!

/ 0 نظر / 2 بازدید