حلقه

دارم می دوم ....به سمت نوری که روبروم نمایان شده...داره کم سو و کم سو تر می شه...تند تر می دوم....یکی چراغ ها را خاموش کرد...آخ!ابله خورم به دیوار...

این حکایتِ این روزهای من هست ... هر بار که روزنه ی امیدی برام باز می شه، هنوز بهش نرسیم بسته می شه .... مثل اینه که دارم روی یک مسیر طولانی دایره وار می دوم...هر چی سریعتر می دوم کمتر جلو می روم...

آخه یکی نیست به این دوستان هم رشته ای ما بفرماید :آخه مرض دارین دورغ می نویسن تو مقالات علمی تون که من گول بخورم، فکر کنم آمار هست...برم دنبالش بگن گشتیم نبود نگرد نیست....

با این حضرت استاد داوری که به تازگی اومده که نمی شه شوخی کرد... راست می نویسی می گه دورغ نوشتی وای به اون روزی که خالی هم ببندیم!!!

/ 0 نظر / 2 بازدید