rotbeaval
دلتنگی های دختر کوچولوی رتبه اول 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک های مفید

 

چشمائی که نمی بینند

مرد نجواکنان گفت:«ای خداوند و ای روح بزرگ با من حرف بزن»

و چکاوکی با صدای قشنگی خواند،اما مرد نشنید،پس مرد دوباره فریاد زد« با من حرف بزن».و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ،اما مرد باز هم نشنید.

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت :«ای خالق توانا،پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم»و ستاره ای به روشنی درخشید،اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد:«پروردگارا،به من معجزه ای نشان بده» و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ،اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :«خدایا ،مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری » و آنگاه خداوند بلندمرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمین دراز کرد و مرد را لمس کرد.اما مرد با حرکت دست،پروانه را دور کرد و قدم زنان رفت........

 

[ یکشنبه ۱۳۸٤/٧/۱٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ bahar b ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

فوق لیسانس اقتصاد-بیکار
صفحات دیگر
لینک های مفید
امکانات وب