rotbeaval
دلتنگی های دختر کوچولوی رتبه اول 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک های مفید

دیشب فهمیدم داره ازدواج می کنه!!! اما هر کاری کردم نتونستم خوشحال شم...بی اختیار خاطرات تلخ ۶-۷ ماه پیش جلوی چشمهام رژه رفتند.دلم گرفت...اون روزهایی که همه با هم جنگیدند که..........

شب که می خواستم بخوابم ٬ خیلی فکر کردم!

من از ۱ می خوام که منو ببخشه٬اما می گه جایی برا بخشش نیست!!

 در حالیکه خودم نمی توانم ۲ را ببخشم

خیلی سعی کردم اما نشد...دلم راضی نشد که فراموش کنم٬ که ببخشم٬ چند بار بخشیدم!چند بار فراموش کردم اما باز بدتر از بد شد...ضربه هاش عمیق تر شد ...جای چنگالهاش هنوز رو قلبم مونده...می گویند هر بار که دلی را شکستی یک میخ بکوب به دیوار٬ بعد که دلش را بدست آوردی میخ را در بیار٬ اما جاش رو دیوار برا همیشه می مونه...اون میخ ها را روی دیوار روح من کوبید ...

دیشب به ۱ حق دادم که نتونه ببخشه...هر چند که از نظر من فقط یک سوء تفاهم بود...ولی بهش حق دادم که نتونه با دلش کنار بیاد!!!

با دلم حرف زدم ٬بهش گفتم که :

از هر دستی که بدی از همون دست هم می گیری

ولی گوش نداد!! بغض کرد و بارید!! بهش گفتم که اگه نبخشی حق نداری انتظار بخشش داشته باشی٬ باز هم بارید ٬اما نتونست ببخشه...نتونست....نتونست

 اگه بگم بخشیدم دروغ گفتم...زبونم گفته اما دلم نه !!! اما دیشب حتی زبونم هم نتونست بگه : خوشبخت بشی...نتونستم براش آرزوی خوب کنم...اما آرزوی بد هم نکردم...

عذاب آور هست اما نمی تونم ...

نمی تونم...

( تا شر نشده اضافه کنم که: اونی که داره عروسی می کنه مونث هست)

[ پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ bahar b ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

فوق لیسانس اقتصاد-بیکار
صفحات دیگر
لینک های مفید
امکانات وب