دلتنگی های دختر کوچولوی رتبه اول

صدای دلنشین باران...وسوسه روح من برای دیدنش...اما با پایی دربند گچ...نمی توان راه رفت!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ توسط bahar b

حرف های نچشیده چیزی جز دلخوری همراه نداره...مزه ها را برا همین خلق کرده اند!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳ توسط bahar b

این روزها نوازنده خوبی شده ام!

دلم شور میزند ...

چشمانم تار ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥ توسط bahar b

در به در و بی خانمان!!!

گیج و منگ و در انتظار!!!

روزگار فعلی من!؟!؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٧ توسط bahar b

اگر به رستم بگن بین کشتن 70-80 تا غول بی شاخ و دم و گذراندن مراحل فارغ التحصیلی دانشگاه یکی را انتخاب کن حتما کشتن غول را ترجیح می ده....

دو ماه دوندگی و سر و کله زدن با کارمندان محترم (!) دانشگاه صبر عیوب می خواهد و همتِ .... پدرِ پدر جدم را آوردن جلوی چشمهامون تا....

بالاخره تمامممممممممممممممممممممممممممممممممممممم شد!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩ توسط bahar b

توی این چند ماه از بس کابینت دیدم و با کابینت ساز سر و کله زدم یه پا اوستا شدم....طراحی می کنم .... دستور می دم ... حذف میکنم ، اضافه میکنم....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩ توسط bahar b

یه چیز بزرگ... یه چیزی بزرگتر از یه بغض کهنه اینجا در اعماق گلوم ورجه وورجه می کنه و راه نفسم را بند آورده... دلم می خواد داد بزنم... جیغ بکشم و بلند بلند گریه کنم شاید آزاد شه...اما...

چیزهایی که مدتهاست منتظر شنیدنشی و لحظه شماری می کنی که نشنویش و خدا خدا می کنی که حست این بار دروغ باشه یهو با هم آوار می شه رو سرت و می بینی که شدی یه زندانی که اعتماد به نفسش را کشتن و حالا رسیده نوبت هویت و شخصیت و فرهنگش که لگدمال شه چون ... فقط چون دلش می خواسته همه چیز خوب باشه ... چون و فقط چون از خیلی چیزها گذشته... چون فقط چون!

حالم خوب نیست...

از این قفس متنفرم...

از این دنیای پوشالی و خیالی و دروغین...

خسته ... دلشکسته... تنها...

" کسی که یه روز پر بود از انگیزه و نشاط --- کسی که یه روز رتبه اول بود"


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٠ توسط bahar b

جدی جدی داره عید می شه؟

من که حسی نسبت به عید ندارم!!! شاید چون علی موقع سال تحویل سر کار هست!؟

سال ٨٩ سال خیلی خوبی بود برام...شاید بشه به عنوان یکی از بهترین سالهای زندگیم ازش یاد کرد... ازدواج ... اتمام پایان نامه و دفاع و کلی حوادث ریز و درشت دیگه

خدایا سال ٩٠ را هم برای من ، خانواده ام و همه دوستانم سالی سرشار از خوبی ها، نشاط ، تندرستی و عشق قرار بده...

آمین


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ توسط bahar b

وای خدا جون....تمااااااااااااااااااااااااام شد....سه سال کار روی پایان نامه... شده بود یه کابوس برام....ولی تمام شد...اون با نمره عالی...بالاخره همه اعتراف کردند که پایان نامه من فوق العاده بوده و علاوه بر سخت بودن کار اما نشان از همت و تلاش من داره...

باورم نمی شد دکتر پ و دکتر ن ازم تعریف کنند....یه اتفاق نیست در جهان افتاده که اینها ازم تعریف کردند و به خانواده ام تبریک گفتند...

کاش دانشگاه ما هم از این مراسم های معرفی بهترین پایان نامه داشت...!!! حیف

ولی خدا وکیلی با پاورپوینتی که ساخته بودم ترکوندمااااا...به عمرشون همچین چیزی ندیده بودن...

هو هوووو


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ توسط bahar b

چقدر لبخند بابا را توی عکسهای عروسیم دوست دارم...دلم تنگ شده واسش...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧ توسط bahar b
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



Blog Skin